آوریل 11, 2008

جاده


 

  تقدير من رفتن بود...تا نا كجاي جاده ها...تا بي نهايت نرسيدن

به درستي نميدانم در كدامين روز آفرينش بود كه رهسپار جاده هاي خسته آلود زندگي شدم.نميدانم جاده از كجا شروع شد و سفر در كجا معنا يافت.نميدانم در كجاي راه بود كه شوق رفتن رنگ باخت و فريب جاده نمايان شد.نميدانم از عدم با كدامين رسالت قدم به وجود نهادم.مانده ام در اين بي كرانه ي زمين و زمان كجا را بايد سرپناه يافت.آنچه در خاطرم مي گذرد جاده بوده و خط ممتد راه .من بوده ام و خستگي و انگيزه هايي سرخورده و اميدهايي ناكام و پاهايي مجبور و مسافري كه چون كلاغ قصه ها هيچگاه به مقصد نرسيد.و مني كه بازمانده ي تاراج راه هاست...نيمه جان نبرد انديشه و تقدير...زمين خورده ي پستي هاي راه زندگي.مسافري كه هر آنچه كه داشت را جاده بي رحمانه به يغما برد.
از روزمرگي خسته ام واز خدافراموشان دين پرست سرخورده...شعر رفتن ديگر برايم وزني ندارد.همه چيز را از دست داده ام...همه چيز...شايد اين همانيست كه برايش دربه در راه هاي زندگي شدم.گرچه جاده همچنان ادامه دارد گويي به آخر خط رسيده ام.
اي مسافر چشم بگشا.ببين جاده تو را تا كجا گم كرده.دل بر جاده بسپاري تو را تا ابد خواهد كشاند.اي مسافر من به بيهودگي راه هاي زميني ايمان دارم.شايد بايد پر گشود...بابد گرد شد...بايد غبار

شد و به آسمان رفت...


جاده مي خواند مرا هر دم به خويش
چون سرابي در كوير باورم
جاده مي خواهد دراين ناباوري
بر فريب خامش ايمان آورم
...
خسته از آزار شب بايد گذشت
از تمام بوده و نابوده ها
دل بريد از سرزمين بي كسي
پر گرفت از شهر خواب آلوده ها
...
بايد از رؤياي خود اما گذشت
دل خوشي ها را به كام شب سپرد
چشمها را بست بر رنگ زمين
بر دهان آرزوها پا فشرد
...
جاده بي رحمانه شوقم را ربود
بر زمينم زد به اندوهم نشاند
هر چه ناليدم كسي دستي نداد
جاده خنديد و به افسونم كشاند
...
آه ازمن تن به جايم مانده است
روح من ديگر نميدانم كجاست
بي گمان دور از رياي جاده ها
در مسيري از شقايق ها رهاست
...
جاده يعني غربتي بي انتها
جاده يعني خسته اي بي ادعا
رهسپاري مانده از بي حاصلي
جاده يعني رفتن اما بي صدا
...
جاده تا بي انتها خواهد كشاند
راهيان سرزمين قصه را
همچنان تا نا اميدي مي برد
خفتگان خوش خيال خسته را
...
اي مسافر.خسته از بيراهه ها
اي تو همدرد من بي سرزمين
بال پروازم شو اكنون چاره شو
پر بگيريم از زمان و از زمين
...
سيذارتا-تير 87

Posted by سیذارتا at 01:53:48 | Permanent Link | Comments (6) |

May 17, 2008

تو مرده اي

 
             
                 كدامين پيامبر بت ترا شكست؟


                          من كه روزه دار مهر تو بودم
                كدامين آيين مرا به اميد تو كافر كرد؟


                   قبله ي آمالم چشمان تو بود
                   در كدامين ركعت پرستش نگاهت مرتد شدم؟
 

                با كدامين تيشه ي بي انصافي زدي كه خود شكستي؟


                و من نفهميدم كه مرگ تو حقيقت ما بود و رنگ ما 
                            طريقت  غم....
                   و مرگ ما خاكستر تو
                    و مرگ تو آغاز من

...


Posted by سیذارتا at 01:52:38 | Permanent Link | Comments (7) |

فوریهٔ 05, 2008

پوچي يا گيجي؟

 همه در امواج زندگي دست و پا مي زنند و غافلند كه با سيل ثانيه ها به كدام دره ي پوچي يا كدام ساحل آرامش خواهند رسيد!
عده اي خسته از انديشه ي فردا برايشان فرقي نميكتد.عده اي پريشان تر از امواج غرق خواهند شد و عده اي اميدوار:قايقي خواهم ساخت!

انديشيده اي از روزي كه آمده اي جز كارهايي كه به زور نياز انجام داده اي چه كرده اي؟
انديشيده اي تو سودمندتري براي محيط يا باكتري ها؟
و اي انسان اگوسانتريسم تو اشرف مخلوقاتي؟

و فلسفه!! آغاز ابراز تشويش ذهني انسان از زنذگي...آغاز انتشار فكري برتر از سطح غريضه... بالاتر از حماقت و پايين تر حقيقت!!!
نظريه هاي انساني يا شايد نظرهاي شخصي تئوريسين ها!
گويي در پي ارضاي حس جلب توجه هر انديشه اي كه بافته اند را به تن قشر حرف خور كرده اند.حرف مي خورند و هضم نميكنند!
با هنرمندي وشايد جادو مردم را به قله ي گيجي مي رسانند تا از آنجا به راحتي به دره ي افكار خود پرتابشان كنند!
روزي از يكي از فلاسفه خواندم كه زندگي تنها يك خواب است و شايد اكبر آقاي  سبزي فروش هم تعريفش با مسماتر  باشد و شايد من...
 و همان بهتر كه انسان در مورد زندگي نينديشد در دنيايي كه بالاتر از سياهي رنگهاي بسياري است!و سر از هر لايه كه بيرون بياوري لايه اي ديگر
و...وتازه خواهي فهميد كه هيچگاه سر از لايه هاي زندگي بيرون نخواهي آورد و تازه خواهي فهميد در هزار تويي بنام زندگي به دور خود مي چرخي
و در پي يافتن راه خروج هزاران بار به جايي كه ايستاده اي رسيده اي!
شايد بهترين جمله ي فلسفي اولين بار از زبان كسي بود كه گفت:دنيا دو روز است و بس! و بقولي يك روز آن هم جمعه است!
 و اگر فلسفه نبود باز هم خورشيد مي تابيد و چيزي از لطافت  باران كم نميشد و هنوز هم دريا دست بر سينه ي ساحل  مسپرد
 و شايد بهتر بود به جاي سردرگمي در افكار ضد و نقيض فلاسفه درد همديگر را چاره ميكرديم با سلامي كوتاه و حتي نگاهي نرم!
خوشا به حال پرنده اي كه وقتي در آسمان پرواز مي كند گويي در درياي آمال خود شناور است بي هراس از پيش بيني وضع هواي فردا!! و كوچ ميكند بي دلتنگي و لذت ميبرد بدون وابستگي و ميخواند بي توجه به نظر ما!!
ابر و باد و مه و خوريشد و فلك بي وقفه به رو به سوي تكامل دارند و هر چه سريع تر كمال را تجربه خواهند كرد و انسان در بند چراها و اماها به مفهوم اسارت خواهد رسيد كه البته اگر اهل انديشه باشد و يا خمار شراب لذات است و يا برده ي اوامر بي مرز مدرنيسم!!
و چه نا شناختني است انسان! فراتر از رنگ مورد علاقه و ماه تولد ! پيچيده تر از چند تست روانشناسي.چه كلاف سردر گمي .شايد انسان ناچار به پذيرش وجودي به نام خدا باشد تا همه ي سردرگمي ها و همه ي علامتهاي سوال را در يك كلمه به نام خدا خلاصه كند.جمع و جورو پاسخ همه ي سوالهاي بي جواب را اينگونه بدهد كه اوست كه تنها ميداند و كافيست!   و چه ساده و خوشا به حال پبرزني كه هنگام نماز دنيا مال اوست.خارج از دايره ي چرخش دغدغه هاي فكري بشر و پايان همه ي چراهايش:خدا!   فارغ از تاريخ ژورنال هاي مد!!! و بي خيال از نرخ تورم و بي هراس از ويروس هاي اينترنتي!! برايش فرقي نميكند بيرق پيروزي كذب در دست كدامين حذب است.هر بشكه ي نفت چند دلار شده وبا امسال عيد كجا براي تفريح و ارضاي هزار و يك خواسته ي بشري مناسب است!
در خاطرات گذشته حال و آينده را ميگذراند و آهسته به استقبال مرگ مي رود.خيلي آرام و گويي خرسند.معتقد است دوباره متولد خواهد شد با همه ي آنچه دوران بي رحمانه از او گرفت و تقدبر محرومش ساخت.جواني.دوستان.آرزوها و فرزنداني كه اكنون هر كدام در گوشه اي از دنيا تكميلگر معناي روزمرگي اند! در گوشه حياطي كه دزد زمان حياتش را ربود تنهايي را لمس ميكند چون خدا!! و گويي همين يك واژه مرهم همه دردهاي اوست گويي همان پرنده ي كذايي است و اي كاش بشر بفهمد كه در برابر پيچيدگي هاي بي انتهايش درمان دردهايش  ساده تر از هر فكر و برنامه ايست. و آيا بهتر نيست بجاي  پوچي از گيجي بگوييم! وقتي عقل انسان تاب فكر فردا را ندارد؟؟


از آمدنم نيود گردون را سود          وز رفتن من نيز جهان را نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود     كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
 
سيذارتا-فروردين87

Posted by سیذارتا at 17:29:16 | Permanent Link | Comments (5) |

فوریه 28, 2008

جامانده ام


اي  لحظه ها جا  مانده  ام
آهسته تر تركم كنيد
در دام  شب  افتاده ام
قدري مرا  دركم  كنيد
...
اي  زندگي  آهسته ران
اي  قصه  گو  از نو بخوان
افسار دوران  را بكش
صبري  كن  و قدري بمان
...
اي  لحظه هاي بي امان
اي لشگر  تند زمان 
خلع  صلاحم از جهان
زخمي دورانم ...امان
...
آرامشم افتاده  است
از  بار دنياي  دلم
گم گشته  بوي  عاطفه
از غنچه هاي  دامنم
...
پيچيده  بوي  دلهره
در تار و پود پيكرم
خيزيده  ناي  بي كسي
از زير و رويم  از  برم
...
از رد  اسب زندگي
تنها  غباري جلوه  گر
تنهاي تنها  مانده ام
در اين  بيابان دربدر
...
تند و شتابان مي رود
اين زندگي  تا بيكران
سهم من آهي نيمه جان
گرد و  غباري بي نشان
Posted by سیذارتا at 14:14:09 | Permanent Link | Comments (4) |

فوریه 12, 2008

بزن


بزن بر تارهاي سازت اي افسونگر آواز تنهايي
بزن برساز كن سوز دل غمديده ي ما را
بزن بر تارهاي بودنم با ضرب غم لا را
...

بخوان تصنيفي از نسلي كه معصومانه  فرسود
از  آهن پاره از دنياي پر دود

بخوان از ناله هاي مرد شبگير
كه ميميرد تنش با تيغ تقدبر
...

بزن آهنگ ناب خستگي را
بزن نابود كن دلبستگي  را
نصيب باد  كن وابستگي را
...

بزن امشب زمين خواب است وخاموش
طنين افكن بر  اين  ابناي بيهوش
بزن بيدار كن اين  مردگان را
بيفكن قفل پاي بردگان را
...

نوازش كن نواي نوبهاران
در اين خشكي بخوان آواز باران
بزن بر ساز ناكوك زمانه
بخوان از خنده هاي بي بهانه
بخوان شايد بخشكد تخم ترديد
بميردغم ببارد ابر  اميد
...

بزن اي من فداي صوت سازت
نواي  پرده هاي پر ز رازت
دلم خون گشته از بازي دنيا
بزن مرهم بخوان تا صبح فردا


 

Posted by سیذارتا at 00:20:51 | Permanent Link | Comments (4) |

ژانویهٔ 23, 2008

صدايم كن


صداي سوز شب مي آيداز سرما صدايم کن
سراپا ترس و تشويشم
نگاهت  را  مگير از من
که دشمن گشته با خويشم
...

صدايم کن هوا سرد است
و تن يخ کرده از درداست
سرود سايه ها بر  من
سکوتي تلخ و تب کرده است
...

پريشانم شفايم شو
شعور شعر خامم شو
سکوت  کهنه را بشکن
صدايم کن نوايم شو
...

من از بيگانه دلگيرم
ز تزوير سلام آشنا سيرم
صداين کن مگو خامم
که برنا وجه و دلپيرم
...

سلامم را جوابي نيست
تلاشم را صوابي نيست
صدايم کن که دلگيرم
کسي دلسوزآهي نيست
...

صدايم کن صدايم کن
بري از بغض و آهم کن
اگر مستم وگر پستم
تو  از جنس خدايم کن
Posted by سیذارتا at 00:24:03 | Permanent Link | Comments (4) |

ژانویهٔ 08, 2008

آخر کجا خواهي رسيد؟


آخر کجا خواهي رسيد؟


از اين همه رنج و عذاب
وقتي که کاخ زور و زر
خواهد شد آوار و خراب
...
آخر کجا خواهي رسيد؟
وقتي که دنيا مردن است
وقتي بهاي دغدغه
بيهودگي را بردن است
...

وقتي نگاهت گم شده
در پيچ و تاب دورها
پوچي دنيا مي خزد
در لابه لاي گورها
...
آخر کجا خواهي رسيد
از اين همه اندوه و غم
باد زمانه ميبرد
رخت عزا را لاجرم
...
شب در هراس از روز نو

فردا در حسرت از شبي
آخر کجا خواهي رسيد
وقتي که گيج بودني
...
از تخم صدرنگ ريا

در گندزار زندگي
بيهودگي قد ميکشد
مانده است داس خستگي
...

از مال و نام و زور و زر
ارث است از تو يادگار
حتي تنت خواهد شود
روزي خوراک مور و مار

...

آخر کجا خواهي رسيد؟

Posted by سیذارتا at 19:40:08 | Permanent Link | Comments (3) |

ژانویه 04, 2008

مرگ


در سحرگاهي سرد
در پس مرثيه اي از غم و اندوه از درد
زير رگبار ندامت
پشت ديوار ركود
آنزماني كه حققيقت رنگ رؤيا را ربود
خنجر از وحشت دنيا خوردم
تيره شد چشم دلم
جان سپردم.مردم
...

قاصدك مرگ مرا
به پريشاني شب هاي زمين مي سپرد
تكه هاي دل خونين مرا
يك به يك مي شمرد
...

جسم بي جانم كنون
مانده است از پيش و پس
گور گمنام مرا
باد مي داند و بس
...

گور من شكل مزار مرده هايي زنده نيست
سرزمين زنده هايي مرده است
جايگاه مردم افسرده است
كفتر روحم به كفتار زمان جان داده است
غزل مرگم را
پيش از اينها آشنايي خوانده است
...
Posted by سیذارتا at 20:11:11 | Permanent Link | Comments (5) |

ژوئن 27, 2007

درد بودن


من نميواهم بخوانم با نواي زندگي
راحتم گردان خدايا.خسته ام از بردگي


زرق و برق و رنگ روي آب و تاب
وهم و پندار و خيالي همچو خواب


جاي من اينجا نه در جمع فناست
فارغم گردان که اين دنيا بلاست


تنگ و تاريک است اين شهر غريب
تشنه ي فهمم در اين بحر فريب


پشت هر خوبي بدي کرده کمين
خسته و زارم از آهنگ زمين


من غريبم راه برگشتن کجاست؟
کوله بارم باري از جنس خداست


دوزخ دنيا مرا سوزانده است
مهر بي مهري به قلبم مانده است


درد من بودن.نبودن مرهمم
آرزوي مرگ و رفتن در برم

Posted by سیذارتا at 15:30:05 | Permanent Link | Comments (2) |

ژوئن 07, 2007

ماندن.افسانه ي درد


نفسي آمد و رفت
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگ
قفسي مي شکند از دل سنگ
رو به زيبايي مرگ
...

عابري رد شد و برد
نقش کوتاه خود از ذهن زمان
و زبان خسته از آزار بيان
...

کوچه اي ساکت و سرد
ماندن افسانه ي درد
شده بازيچه ي ذهن
ما چه بوديم؟او چه کرد؟
...

سايه ها دشنه به دست
مردم آيينه پرست
کور و گنگ و لال و کر
گرگ پست و ميش مست
...

بادي از دور وزيد
پرده با رقص پريد
خنده زد بر من منگ
جامه ي درد دريد
Posted by سیذارتا at 23:48:06 | Permanent Link | Comments (3) |