درد بودن
من نميواهم بخوانم با نواي زندگي
راحتم گردان خدايا.خسته ام از بردگي
زرق و برق و رنگ روي آب و تاب
وهم و پندار و خيالي همچو خواب
جاي من اينجا نه در جمع فناست
فارغم گردان که اين دنيا بلاست
تنگ و تاريک است اين شهر غريب
تشنه ي فهمم در اين بحر فريب
پشت هر خوبي بدي کرده کمين
خسته و زارم از آهنگ زمين
من غريبم راه برگشتن کجاست؟
کوله بارم باري از جنس خداست
دوزخ دنيا مرا سوزانده است
مهر بي مهري به قلبم مانده است
درد من بودن.نبودن مرهمم
آرزوي مرگ و رفتن در برم
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگ

نظرات جديد
vali che chizi jaye taghdir dare?
دل خوشي ها را به كام شب سپ