ژوئن 27, 2007

درد بودن


من نميواهم بخوانم با نواي زندگي
راحتم گردان خدايا.خسته ام از بردگي


زرق و برق و رنگ روي آب و تاب
وهم و پندار و خيالي همچو خواب


جاي من اينجا نه در جمع فناست
فارغم گردان که اين دنيا بلاست


تنگ و تاريک است اين شهر غريب
تشنه ي فهمم در اين بحر فريب


پشت هر خوبي بدي کرده کمين
خسته و زارم از آهنگ زمين


من غريبم راه برگشتن کجاست؟
کوله بارم باري از جنس خداست


دوزخ دنيا مرا سوزانده است
مهر بي مهري به قلبم مانده است


درد من بودن.نبودن مرهمم
آرزوي مرگ و رفتن در برم

Posted by سیذارتا at 15:30:05 | Permanent Link | Comments (2) |

ژوئن 07, 2007

ماندن.افسانه ي درد


نفسي آمد و رفت
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگ
قفسي مي شکند از دل سنگ
رو به زيبايي مرگ
...

عابري رد شد و برد
نقش کوتاه خود از ذهن زمان
و زبان خسته از آزار بيان
...

کوچه اي ساکت و سرد
ماندن افسانه ي درد
شده بازيچه ي ذهن
ما چه بوديم؟او چه کرد؟
...

سايه ها دشنه به دست
مردم آيينه پرست
کور و گنگ و لال و کر
گرگ پست و ميش مست
...

بادي از دور وزيد
پرده با رقص پريد
خنده زد بر من منگ
جامه ي درد دريد
Posted by سیذارتا at 23:48:06 | Permanent Link | Comments (3) |