مرگ

در سحرگاهي سرد
در پس مرثيه اي از غم و اندوه از درد
زير رگبار ندامت
پشت ديوار ركود
آنزماني كه حققيقت رنگ رؤيا را ربود
خنجر از وحشت دنيا خوردم
تيره شد چشم دلم
جان سپردم.مردم
...
قاصدك مرگ مرا
به پريشاني شب هاي زمين مي سپرد
تكه هاي دل خونين مرا
يك به يك مي شمرد
...
جسم بي جانم كنون
مانده است از پيش و پس
گور گمنام مرا
باد مي داند و بس
...
گور من شكل مزار مرده هايي زنده نيست
سرزمين زنده هايي مرده است
جايگاه مردم افسرده است
كفتر روحم به كفتار زمان جان داده است
غزل مرگم را
پيش از اينها آشنايي خوانده است
...


نظرات جديد
vali che chizi jaye taghdir dare?
دل خوشي ها را به كام شب سپ