ژانویهٔ 23, 2008

صدايم كن


صداي سوز شب مي آيداز سرما صدايم کن
سراپا ترس و تشويشم
نگاهت  را  مگير از من
که دشمن گشته با خويشم
...

صدايم کن هوا سرد است
و تن يخ کرده از درداست
سرود سايه ها بر  من
سکوتي تلخ و تب کرده است
...

پريشانم شفايم شو
شعور شعر خامم شو
سکوت  کهنه را بشکن
صدايم کن نوايم شو
...

من از بيگانه دلگيرم
ز تزوير سلام آشنا سيرم
صداين کن مگو خامم
که برنا وجه و دلپيرم
...

سلامم را جوابي نيست
تلاشم را صوابي نيست
صدايم کن که دلگيرم
کسي دلسوزآهي نيست
...

صدايم کن صدايم کن
بري از بغض و آهم کن
اگر مستم وگر پستم
تو  از جنس خدايم کن
Posted by سیذارتا at 00:24:03 | Permanent Link | Comments (4) |

ژانویهٔ 08, 2008

آخر کجا خواهي رسيد؟


آخر کجا خواهي رسيد؟


از اين همه رنج و عذاب
وقتي که کاخ زور و زر
خواهد شد آوار و خراب
...
آخر کجا خواهي رسيد؟
وقتي که دنيا مردن است
وقتي بهاي دغدغه
بيهودگي را بردن است
...

وقتي نگاهت گم شده
در پيچ و تاب دورها
پوچي دنيا مي خزد
در لابه لاي گورها
...
آخر کجا خواهي رسيد
از اين همه اندوه و غم
باد زمانه ميبرد
رخت عزا را لاجرم
...
شب در هراس از روز نو

فردا در حسرت از شبي
آخر کجا خواهي رسيد
وقتي که گيج بودني
...
از تخم صدرنگ ريا

در گندزار زندگي
بيهودگي قد ميکشد
مانده است داس خستگي
...

از مال و نام و زور و زر
ارث است از تو يادگار
حتي تنت خواهد شود
روزي خوراک مور و مار

...

آخر کجا خواهي رسيد؟

Posted by سیذارتا at 19:40:08 | Permanent Link | Comments (3) |