ماندن.افسانه ي درد
نفسي آمد و رفت
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگقفسي مي شکند از دل سنگ
رو به زيبايي مرگ
...
عابري رد شد و برد
نقش کوتاه خود از ذهن زمان
و زبان خسته از آزار بيان
...
کوچه اي ساکت و سرد
ماندن افسانه ي درد
شده بازيچه ي ذهن
ما چه بوديم؟او چه کرد؟
...
سايه ها دشنه به دست
مردم آيينه پرست
کور و گنگ و لال و کر
گرگ پست و ميش مست
...
بادي از دور وزيد
پرده با رقص پريد
خنده زد بر من منگ
جامه ي درد دريد


=D>=D> (Comment this)
movafagh bashi khanum
(delam barat tang shode)
ghorbane to:
matin (Comment this)