ژوئن 07, 2007

ماندن.افسانه ي درد


نفسي آمد و رفت
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگ
قفسي مي شکند از دل سنگ
رو به زيبايي مرگ
...

عابري رد شد و برد
نقش کوتاه خود از ذهن زمان
و زبان خسته از آزار بيان
...

کوچه اي ساکت و سرد
ماندن افسانه ي درد
شده بازيچه ي ذهن
ما چه بوديم؟او چه کرد؟
...

سايه ها دشنه به دست
مردم آيينه پرست
کور و گنگ و لال و کر
گرگ پست و ميش مست
...

بادي از دور وزيد
پرده با رقص پريد
خنده زد بر من منگ
جامه ي درد دريد
Posted by سیذارتا at 23:48:06 | Permanent Link | Comments (3) |
نظرات
1 - to fogholadeiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
=D>=D> (Comment this)

نوشته شده توسط: nushin at 2007/12/08 - 14:34:21
2 - khaily ghashang hast hamintor khaily amigh ,aberi rad shodo bord naghshe kotahe khod az zehne zaman, badi az dor vazid parde ba raghs parid .vaghean fogholadas(shahin) (Comment this)

نوشته شده توسط: ناشناس at 2007/12/09 - 19:38:45
3 - mesle hamishe ziba o gira
movafagh bashi khanum
(delam barat tang shode)

ghorbane to:
matin (Comment this)

نوشته شده توسط: ناشناس at 2007/12/14 - 15:09:41
نظر یا پیغام خود را بنويسيد